داستان
دو گونه انسان
راجر
شاتوک
استیون
پینکر به نقل از اورتگا یی گاست گفت که " انسان هیچ طبیعتی ندارد". اما
گاست ادامه می دهد که "انسان تاریخ دارد". من می خواهم راجع به یکی از
تجارب فکری برجسته درباره آینده طبیعت انسان بحث کنم که در این کنفرانس
به آن اشاره ای نشد. داستان به قرن هیجدهم باز می گردد؛ زمانی که
سفرهای اکتشافی اروپائیان به سرزمین های ناشناخته و کشف گیاهان،
جانوران، و جوامع انسانی بیگانه به اوج خود رسید. تحقیقات امروزی در
زمینه زیست شناسی مولکولی نیز شبیه چنین سفرهای اکتشافی است. در سال
۱۷۲۶ کتاب سفرهای گالیور نوشته جاناتان سوئیفت منتشر شد. این کتاب به عنوان یکی
از آثار کلاسیک ادبیات با زیرکی خاصی به نگارشی در آمده است.
سوئیفت در این کتاب
گالیور را به ساحل جزیره ای می اندازد که در آن طبیعت انسان از درون یک
منشور گذشته است. در این جامعه مخلوقاتی اسب مانند به نام وینهینمس از
موهبت عقل و زبان برخوردارند و با صلح و آرامش زندگی می کنند در حالی
که دسته ای دیگر از موجودات بوزینه مانند به نام یاهو از توحش
برخوردارند و همیشه در حال جنگ و نزاع هستند. گالیور تلاش می کند از
یاهوهای بوزینه مانند دوری کند و دریکی از صحنه های پرسروصدای داستان
یکی از یاهوهای ماده شهوتی به عنوان نمونه ای جذاب از گونه خودش برهنه
دنبال گالیور می کند. گالیور از بس با این دو گونه بحث می کند دیوانه
می شود و آخر داستان یک ناخدای پرتغالی به جزیره می آید و او را نجات
می دهد.
هدف سوئیفت از نوشتن
این هجونامه انتقاد از هم عصران خود بود که به طور افراطی برای عقل و
منطق بیش از احساسات و دیگر موهبت های انسانی ارزش قائل بودند. در نظر
ما که امروز کتاب سفرهای گالیور را می خوانیم و می بینیم که انسان ها
پس از یک سیر تکاملی یا قهقرائی به دو گونه مختلف تفکیک می شوند،
داستان سوئیفت یک دیستوپیای مضاعف است و به ما هشدار می دهد که طبیعت
خود را دستکاری نکنیم و گرنه سرانجامی جز غم و اندوه و پسرفت نخواهیم
داشت. گالیور وقتی با توحش هیولاوار بوزینه مانندها و تکبر منزجرکننده
اسب مانندها مواجه می شود کارش به جنون می کشد.

یکی دیگر از آثار ادبی
معروف کتاب "ماشین زمان" نوشته ایچ. جی. ولز در سال
۱۸۹۵ است. او نیز در کتاب
خود مسافری را در سرزمینی رها می کند که در آن دو گونه منشعب شده از
انسان زندگی می کنند. یکی الوی های عروسک مانند درون تهی که از نسل
زمین داران ثروتمند بوده و اهل کارکردن و زحمت کشیدن نیستند و دیگری
طبقه زحمتکش کارگر که از مدت ها پیش به زیر زمین فرستاده شده و به
موجوداتی به نام مورلوک تبدیل شده اند و به عنوان یک سری جانور وحشی
کارخانه ای الوی ها را به جای غذا می خورند. به نظر ولز خودخواهی اصلاح
ناپذیر انسان ها منجر به چنین انحطاط اجتماعی و زیستی در آینده می شود.
اکنون پس از گذشت یک قرن،
کتاب لی
سیلور با عنوان " از نو ساختن بهشت" چاپ شده است. در این کتاب
نیز ما با مسافری آشنا می شویم که به جامعه ای وارد می شود که در آن
بشریت به دو گونه مجزا تفکیک شده است: یکی انسان های تقویت شده که
اجدادشان همه گونه جراحی و مهندسی ژنتیک را بر روی خود انجام داده اند
و دیگری انسان های معمولی که در خاکروبه انسانی خود جا مانده اند. این
کتاب به طرز سبکسرانه ای خوش بینانه است و در آن از همه نوع فنآوری
زیستی تعریف و تمجید شده است. سیلور دوبار از ولز نام می برد اما
سوئیفت را فراموش می کند در حالی که او بیش از آنچه که فکر می کند
گالیور ماست. او اقدامات ژنتیکی موجود برای بهبود خود و فرزندانمان را
در اقتصاد بازار آزاد و بدون هیچ حد و مرزی، البته به جز پرهیز از آسیب
های بالقوه فردی، تائید و توجیه می کند. درست مانند گالیور که نخست
تملق اسب مانندهای عاقل را می گفت سیلور نیز در کتاب خود با لذت خاصی
از " تقویت های غیر قابل تصور در ظرفیت های انسان و طراحی مطلوب
کودکان" صحبت می کند. او تنها در در بخش پایانی کتاب برخی ترس ها و
نگرانی ها را بیان می کند. شخصیتی خیالی به نام دکتر وارشیپ نتایج
تقویت های ژنتیکی را مرور می کند تا ببیند آیا اشتباهی رخ داده است یا
نه. اما او می فهمد که دیگر خیلی دیر شده است و ضمن اظهار تاسف خود را
در برابر تقسیم طبیعت انسان به دو گونه ناهمساز و عقب مانده تسلیم می
بیند. اینجا دیگر سخن از هجو و تمسخر نیست بلکه نوعی بغض و غم پنهان
است.
آخرین نکته ای که باید به
آن اشاره کنم بحث افزایش طول عمر انسان است که حالت ایده آل آن
جاودانگی است. فهرست بلند بالائی که سیلور در فصل آخر کتاب خود ارائه
داده شامل همه تقویت های ژنتیکی لازم برای افزایش قوه ادارک، بهبود
اخلاقیات، و تله پاتی رادیوئی می شود و همه اینها نهایتا برای این است
که انسان راهی برای فرار از مرگ پیدا کند. اما سیلور پرسش مهمی را از
یاد برده است: آیا مرگ برنامه ریزی شده ژنتیکی یکی از ویژگی های تعریف
کننده طبیعت بشر است؟ در نتیجه او نمی تواند در ادامه داستان های
سوئیفت و ولز به موضوع بسیار مهم یعنی رابطه بین مرگ و طبیعت انسان
بپردازد. آیا واقعا زندگی ای که در آن خبری از مرگ نباشد ارزش زیستن
دارد؟ البته در پایان باید بگویم که برای کتاب سیلور احترام زیادی قائل
هستم و مطالب آن را عمیقا تکاندهنده می دانم. سخنرانی من نتیجه اش بود.
جورج
اناس

من
می خواهم دو سوال بپرسم. اول اینکه ما می خواهیم در آینده چه نوع انسان
هائی وجود داشته باشند و چگونه می خواهیم آنها را تغییر دهیم؟ دوم
اینکه چگونه می توانیم دنیائی بسازیم که در آن اختلاف ها محترم شمرده
شده و بهانه ای برای نسل کشی نباشند. برای بررسی این سوالات مایل هستم
که نگاهی به دو کتاب داستانی معروف یکی " دنیای قشنگ جدید" اثر آلدوس
هاکسلی و دیگری " ۱۹۸۴" اثر جورج اورول بیاندازم.
دنیای قشنگ جدید جامعه
ای را به تصویر می کشد که شرطی شدن و قرص و دارو در آن حرف اول را می
زند. در این جامعه هر کسی درون فضای پیله مانندی شامل ۹۶ جنین یکسان
متولد شده و سپس به یک طبقه اجتماعی مشخص تعلق می گیرد. در واقع مسیر
زندگی شما بلافاصله پس از تولد تعیین می شود؛ اینکه چه کاره شوید، چه
چیزی بپوشید و غیره. نه تنها زندگی شما شرطی می شود بلکه اگر بفهمند که
دچار خرابی شده اید یا حفظ کارکردهایتان ایراد دارد با دادن یک سری
شعار یا دادن رژیم های غذائی سرشار از داروهای خاص شما را خوب می کنند.
در واقع این همان داروهائی است که خیلی ها معتقدند امروزه در دسترس
قرار دارند. در این نوع نگاه به جامعه انسان ها از انسانیت تهی شده و
آزادی و خلاقیت، که خصوصیت های برجسته انسان هستند، از او گرفته می
شود.
امروزه نگرش شورای
مشورتی اخلاق زیستی رئیس جمهور آمریکا اساسا فرقی با نگرش مذکور ندارد.
آنها فکر می کنند که تنها راه متوقف ساختن نگرش غیر انسانی و کالائی به
انسان ممنوع کردن چیزهائی مانند همانند سازی انسان و مهندسی ژنتیک جرم
لاین و نگرانی فراوان راجع به تحقیقات درباره جنین و اندام انسان، فروش
تخمک مرغوب و غیره است. من فکر می کنم که گام بعدی آنها این باشد که
فنآوری تناسلی لی
سیلور را قانونمند کنند. آنها قطعا از واژه ژنتیک
تناسلی دچار وحشت شده و تلاش خواهند کرد که جلوی آن را بگیرند.
جورج اورول در کتاب ۱۹۸۴
حکومتی را نشان می دهد که برای تهی کردن مردم از انسانیت از شرطی شدن
یا دارو استفاده نمی کند بلکه استراتژی مراقبت و ارعاب را برمی گزیند
تا شهروندان خود را متقاعد کند که انسانیت خود را رها کرده و در برابر
حکومتی که همیشه آنها را می پاید، تسلیم باشند. به نظر من پس از حادثه
یازده سپتامبر سناریوی قیم مآبی (برادربزرگ) محتمل تر از سناریوی دنیای
قشنگ جدید است. جان اشکرافت اعلام می کند که به منظور حفاظت از حقوق
مدنی شهروندان آمریکائی باید فعلا حکم قضائی برای بازرسی منازل یا شنود
ارتباطات را کنار بگذاریم و اجازه دهیم که افرادی را بدون حکم احضار به
زندان بفرستند، در گوانتانامو آنها را به زنجیر بکشند،
خلاصه اینکه
از مواد قانون اساسی
فاصله بگیریم و اجازه شکنجه صادر کنیم. ما باید ظهور چنین جامعه مبتنی
بر جنگ دائمی را بویژه با توجه به پیشرفت های نگران کننده فنآوری نانو
و مهندسی ژنتیک کاملا جدی تلقی کنیم. یک فنآوری قوی و برتر که در دستان
نادرستی قرار گرفته است به جای اینکه منشا خیر باشد به شر تبدیل می
شود.
اریک فروم نگران بود
که آیا می توان طبیعت انسان را به گونه ای تغییر داد که ما آرزوی
همیشگی تحقق آزادی، صداقت، عشق و محبت را فراموش کنیم. به بیان دیگر،
آیا می توان با انسان کاری کرد که فراموش کند انسان است؟ من واقعا پاسخ
این سوالات را نمی دانم، اما باید یادآوری کنم که به جز حکومت دست کم
دو نوع شکل حیات اجتماعی دیگر درکره زمین وجود دارند که حرف های زیادی
برای گفتن درباره آینده دارند. یکی از آنها شرکت های غول آساست و دیگری
سازمان های غیر دولتی.
شکل حیات شرکت های
بزرگ به گونه ای است که بالقوه جاودان هستند. شرکت های غول آسا عملا
طول عمر طبیعی ندارند. از آنجا که می توانند برای همیشه پول در آورند،
ظرف دهه ها و سده های آینده رشد کرده و قوی تر و قوی تر می شوند. این
شرکت ها بخش های بزرگی از جامعه و فنآوری را کنترل می کنند. همین الان
خیلی از حکومت های جهان را عملا شرکت ها اداره می کنند.
سازمان غیر دولتی نیز
یک شکل دیگر حیات اجتماعی است که افراد مختلف احساسات تردید آمیزی
درباره آن دارند. ظرف دهه گذشته تعداد آنها به طور تصاعدی افزایش یافته
است و به عنوان یک نیروی متوازن کننده علیه حکومت ها و از همه مهم تر
علیه شرکت ها به کار می روند. برخی افراد سازمان های غیر دولتی را
بهترین امید برای حفظ کره زمین و جامعه بشری می دانند. در طی
۳۰ الی ۴۰
سال گذشته تخریب محیط زیست و منابع طبیعتی توسط شرکت هائی صورت گرفته
است که برای کسب در آمد بیشتر هر چقدر دلشان خواسته منابع زمین را
استخراج کرده اند. هواداران محیط زیست بارها تلاش کردند که حکومت ها را
به پای میز محاکمه بکشانند ولی خیلی موفق نبودند. امروزه سازمان های
غیر دولتی استراتژی جدیدی یافته اند و مثلا از طریق اجاره یا خرید جنگل
ها و منابع طبیعی اجازه نمی دهند که تنوع زیستی از بین رفته و محیط
زیست در معرض نابودی قرار گیرد.
وقتی که ما می پرسیم
چگونه می توان دنیائی ساخت که در آن اختلاف ها محترم شمرده شده و بهانه
ای برای نابودی نباشند، شاید توجه ما به سمت حکومت ها و خود ضابطه مندی
معطوف شود. اما باید اذعان کرد که دو نوع دیگر حیات اجتماعی یعنی شرکت
ها و سازمان های غیر دولتی دارای قدرت فراوان برای خیرخواهی یا شر
خواهی وجود دارند.
آنتونی
گوتلیب

هنگامی که اولین بار به
موضوع این کنفرانس فکر کردم کتاب دیوید باتلر، انسان تورینگ، به یادم
آمد که در آن به موضوع تاثیر رایانه ها بر شیوه تفکر ما درباره خودمان
پرداخته شده است. باتلر معتقد است که مفهوم سازی کنونی ما از طبیعت
انسان به شدت تحت تاثیر ساخت رایانه های دیجیتال قرار گرفته است. یکی
از مواردی که می خواهم امروز درباره آن صحبت کنم مفهوم فنآوری تعریف
کننده یک عصر می باشد. فنآروی تعریف کننده شیوه ای است برای انجام امور
در یک دوره زمانی که آنقدر موفق و تاثیر گذار است که افراد مختلف را
وامی دارد که بگویند " ببینید انگار همه چیز حتی طبیعت ما مانند این
کار می کند. این فنآوری کلید فهم جهان است."
نخستین فنآوری تعریف
کننده، که به دوران یونان باستان تعلق دارد، صنایع دستی و مخصوصا کوزه
گری بود که با شکل دادن به گل و خمیر وسائل مختلف را می ساخت. به نظر
افلاطون، استاد کار بزرگ الهی مانند یک کوزه گر با تحمیل شکل بر ماده
خام جهان را ساخته است. نظریه ایده های افلاطون مبنی بر اینکه واقعیت
فیزیکی نتیجه تحمیل شکل بر ماده است اساسا پیامد چنین تصویری از فنآوری
بود.
دومین فنآوری تعریف
کننده، ماشین و بویژه ساعت بود. مردم فکر می کردند که کل جهان یک ساعت
و بدن انسان یک ماشین است. این تز دکارت بود، اگرچه فکر می کرد که نمی
توان ذهن را با این شیوه به خوبی شناخت. تلاش غیر موجه و باورنکردنی او
برای ارتباط ذهن و بدن موجب شد که نهایتا خود ذهن به عنوان یک ماشین
مفهوم سازی شود. فنآوری ساعت حتی مفهوم سازی دانش علمی را نیز تحت
الشعاع خود قرار داد. جان لاک معتقد بود که اگر همانند یک ساعت ساز که
نحوه کار همه قطعاتی را که ساخته است می داند ما نیز نحوه کار جزء به
جزء جهان را بفهمیم آنگاه واقعا طیبعت را خواهیم فهمید. اکثر ما شاید
هنوز به این شیوه درباره طبیعت فکر می کنیم.
سومین فنآوری تعریف
کننده همانطور که می دانید فنآوری رایانه های دیجیتالی است. این فنآوری
تصویر مکانیکی جهان را باطل نمی کند بلکه برپایه و در ادامه آن قرار می
گیرد. ما فکر می کنیم که ذهن انسان ها مثل رایانه است و حافظه و حتی
شخصیت خود را مانند نرم افزاری می دانیم که بر روی سخت افزار مغز اجرا
می شود. در کتاب های علمی – تخیلی نیز برای انتقال سریع انسان به فواصل
دور از انتقال ماده و اطلاعات و "دانلود شدن" صحبت می کنیم. افرادی نیز
وجود دارند که کل جهان را یک رایانه بزرگ می دانند. در اینجا سوال مهمی
مطرح می شود: آیا ما به انتهای مسیر رسیده ایم؟ آیا رایانه همان فنآوری
تعریف کننده واقعی است؟ آیا جهان واقعا شبیه رایانه است؟ پاسخ به این
سوال ممکن نیست زیرا بنابر تعریف فنآوری تعریف کننده چیزی است که مردم
یک عصر زمانی فکر می کنند واقعا حقیقت را در بر گرفته است. اما اگر دقت
کنیم می بینیم که مردمان گذشته نیز فکر می کردند که حقیقت را واقعا به
دست آورده اند. از کجا معلوم که ما نیز مانند آنها نباشیم.
به بیان دیگر، آیا ممکن است فنآوری های جدیدی ظهور کنند که شیوه تفکر
ما درباره خود و جهان را کاملا تغییر دهند؟
برای پاسخ به این سوال
باید دید که در آینده چه فنآوری هائی ظهور خواهند کرد که به اندازه
کافی موفق و تاثیر گذار باشند. من به چند مورد فکر کرده ام. یکی رایانه
های کوانتومی است. شاید ما در آینده با وام گرفتن زبان مکانیک کوانتوم
طبیعت انسان را بفهمیم. مورد دیگر نظریه ریسمان است. البته دشوار است
که بگویم این نظریه چگونه بر تفکر ما درباره طبیعت انسان تاثیر می
گذارد. سومین مورد مهندسی سوماتیک شامل پروتز، فارماکولوژی، و فنآوری
نانو است. شاید ما طبیعت انسان را مجموعه ای از وضعیت ها بدانیم که می
توان مثلا با داروها آن را دستکاری کرد.
علاوه براین باید اشاره
کنم که خود فنآوری زیستی که موضوع این کنفرانس بود تحت تاثیر فنآوری
رایانه قرار گرفته است. ما برای شناخت ژنوم انسان و توصیف آن اساسا به
فنآوری رایانه دیجیتال متکی هستیم. آیا یک فنآوری تعریف کننده نوظهور
این نگرش را تغییر نخواهد داد؟
آخرین موضوعی که می
خواهم مطرح کنم رساله ای در باب طبیعت است که در دهه ۱۸۵۰ توسط جان
استوارت میل نوشته شد. او در این رساله، ضمن بررسی سوء برداشت از مفهوم
طبیعت، مخالفت علیه استفاده از فنآوری را، با این استدلال که نباید در
کار طبیعت دخالت کرد، رد کرده و آن را غیر عقلانی و غیر اخلاقی می
داند. در واقع اگر منظور ما از طبیعت " هر آنچیزی است که اتفاق می
افتد" آنگاه جای نگرانی نیست. چرا که اگر طبیعت هر آنچیزی است که اتفاق
می افتد ما هرگز نمی توانیم آنچه را که اتفاق می افتد، تغییر دهیم. از
سوی دیگر، اگر منظور ما از طبیعت " هر آنچیزی است که بدون دخالت انسان
اتفاق می افتد" آنگاه تنها راه ما برای عدم دخالت در طبیعت این است که
مطلقا هیچ کاری انجام ندهیم. بنابراین من فکر می کنم که مفهوم عدم
دخالت در کار طبیعت اصلا حرف جالب یا مفیدی نیست. در عوض اگر می خواهیم
پروژه ای را ارزیابی کنیم باید عواقب و مضراتی را که در پی خواهد داشت
مد نظر قرار دهیم.
اولین
فاکس کلر

من
در ابتدا فکر می کردم که مخالف ایده طبیعت انسان صحبت خواهم کرد، اما
تصمیمم عوض شد، بیشتر به این خاطر که به طبیعت انسان یا چیزی شبیه آن
باور دارم. در واقع من معتقد به جبر زیست شناختی هستم. البته در این
نگرش مشکلاتی هم وجود دارند. نخست اینکه من فکر نمی کنم که زیست شناسی
به تنهائی موجب جبر می شود. دوم اینکه بحث درباره طبیعت انسان با
مشکلاتی همراه است که نتیجه اش دور منطقی خواهد بود، به گونه ای که
مخالفان ایده طبیعت انسان خوشحال می شوند. اجازه دهید که مشخصا برخی از
این مشکلات را توضیح دهم.
چند تن از دانشمندان حاضر
در این کنفرانس طبیعت انسان را به عنوان چیزی جهان شمول و مشترک بین
همه گونه های انسان تعریف کردند. اما در اینجا چند مشکل وجود دارد.
نخست اینکه چنین مفهومی اساسا هنجاری است. اگر قرار باشد طبیعت انسان
جهان شمول باشد چه کسی انسان نامیده می شود؟ آیا باید بگوئیم همه
حیوانات دوپای راست قامت انسان هستند؟ در این صورت تکلیف انسان هائی که
پا ندارند چه می شود؟ آیا شوق بچه دار شدن یک ویژگی اساسی و جهان شمول
طبیعت انسان است؟ در این صورت کسانی که واقعا دوست ندارند بچه دار شوند
چه کار کنند؟ بنابراین اولین چیزی که باید بر آن تاکید کنم این است که
اگر واقعا چنین طبیعتی وجود داشته باشد، لزوما در بین گونه های انسان
متغیر است.
مشکل دیگر درباره طبیعت
انسان بحث مکان وجود آن است. طبیعت انسان کجا قرار دارد؟ اکثر
سخنرانانی که در این کنفرانس شرکت کردند معتقدند که طبیعت انسان درون
بدن جای گرفته است. اینکه مغز ذهن را می سازد. اما من معتقدم که مغزهای
انسان ها به طور جمعی ذهن فردی را می سازند. یعنی ذهن انسان محصول
اجتماعی شدن اوست. ویژگی متمایز ما انسان ها اجتماعی بودن ماست. افراد
متعددی معتقدند که وجه تمایز از میمون ها ظرفیت تقلید و الگو برداری از
هم نوعانمان است. اینها دنیائی اجتماعی می سازند که امکان تکامل فرهنگی
و بنابراین تغییر مغز را فراهم می کند. تغییر مذکور به دو شیوه صورت می
گیرد: فرهنگی که در آن زندگی می کنیم مغز ما را از نو سیم کشی می کند،
اما نقشه ساخت ما شامل چیزی بیش از دی.ان.آ است. خود دی.ان.آ در واکنش
به تکامل فرهنگی تغییر می کند. با توجه به اثر بالدین وقتی طبیعت انسان
را تغییر دهید لزوما شرایطی که تحت آن انتخاب طبیعی عمل می کند تغییر
خواهد کرد.
به عنوان مثال، ظهور سواد
در جامعه بشری را ملاحظه کنید. سواد درون مغزهای منفرد و از هم جدا
ظهور نکرد بلکه دلیل ظهور آن اجتماع و جامعه بود. اما واقعیت سواد مغز
ما را تغییر می دهد. سواد موجب افزایش حافظه و ظرفیت ما شده و مغز ما
را به شیوه های مهمی از نو سیم کشی می کند. هنوز سواد یک خصوصیت جهان
شمول انسان به شمار نمی رود، اما روزی خواهد رسید که سواد یک مولفه
اساسی طبیعت بشر خواهد شد. سوال این است که سواد کجا قرار می گیرد؟ این
تا حدودی به مرحله فرآیند تکاملی ما بستگی دارد. شاید ما از لحاظ زیست
شناختی با سواد سازگار شده ایم و در طی این فرآیند طبیعت انسانی ما
تغییر کرده است.
مشکل دیگری که در این
مباحثات به آن برمی خوریم این پیش فرض است که هر خصیصه انسانی جهان
شمول باید ژنتیکی باشد. سواد یک مثال نقض است. به بیان دیگر، یک خصیصه
می تواند جهان شمول باشد بی آنکه ژنتیکی باشد. این نکته حائز اهمیت است
که خصوصیات جهان شمول انسان را بر اساس اینکه آیا نتیجه جبر ژنتیکی
هستند یا نتیجه اشکال خاص اجتماعی و فرهنگی نمی توان از یکدیگر متمایز
کرد.
از سوی دیگر چگونه می
توان فهمید که یک خصیصه انسانی جهان شمول است؟ ما معمولا تمایل داریم
که هر آنچه را که در فرهنگ خود می بینیم به دیگر فرهنگ ها تعمیم دهیم.
مثلا اقتصاد دانان می گفتند که بیشینه سازی منفعت شخصی ویژگی طبیعت
انسان است. اما مطالعات اخیر نشان داده است که همه مردم جهان مطابق با
اصل عقلانی انسان اقتصادی زندگی نمی کنند. مشابها اشتیاق فراوان برای
اصلاح ژنتیکی کودکان شاید فقط مختص فرهنگ آمریکائی باشد و نه دیگر
فرهنگ ها. بنابراین باید خیلی دقت کنیم که هنگام صحبت از طبیعت انسان
چه خصوصیاتی را جهان شمول می نامیم.
در پایان باید اشاره کنم
که در این کنفرانس مطالب کمی راجع به تغییر خصوصیات جامعه بشری ارائه
شد. اکثرا می خواهند طبیعت بعضی انسان ها را تغییر دهند. دو سوال بسیار
مهم بلافاصله مطرح می شوند. قرار است کدام انسان ها را تغییر دهیم؟ و
چگونه باید آنها را تغییر دهیم؟ هم اکنون ما به طرز احمقانه ای شیفته
تغییرات ژنتیکی شده ایم. اما انواع روش های غیر ژنتیکی هم برای این کار
وجود دارند. از جمله تغییر شرایط زندگی فرهنگی و اقتصادی انسان هاست.
متاسفانه راجع به این شیوه تغییر طبیعت انسان در این جمع دانشگاهی خیلی
کم صحبت شد.
اگر ما قصد داریم طبیعت
بعضی انسان ها را تغییر دهیم آنگاه باید همه راه های ممکن را صراحتا
نام ببریم. سپس نتایج راه های مخلتف را تصور کنیم، آنها را با یکدیگر
مقایسه کنیم و نهایتا مخاطرات، هزینه ها، و عواقب آنها را برای نسل های
آینده ارزیابی کنیم. من نمی فهمم که دستکاری ژنتیکی طبیعت بعضی انسان
ها چه ویژگی خاصی دارد که همه نگاه ها به سمت آن جلب شده است.
راجر
شاتوک
پرفسور راجر شاتوک یکی از منتقدان ادبی برجسته آمریکا و جزو صاحب نظران
جهانی درباره آثار مارسل پرو بود. ایشان مدرک دانشگاهی خود را از
دانشگاه ییل اخذ کرده و استاد زبان و ادبیات فرانسه، عضو شواری مشورتی
مرکز ملی ترجمه آمریکا، و همچنین رئیس انجمن منتقدان ادبی آمریکا
بود.
کتاب های ایشان عبارتند از: دانش ممنوع: کشف نیمه تاریک نبوغ و تخیل
انسان (۱۹۹۶)، مارسل پرو (۱۹۷۴)، و سالهای ضیافت: ریشه های آوانگارد در
فرانسه از سال ۱۸۸۵تا جنگ جهانی اول (۱۹۶۱).
پرفسور شاتوک در اواخر سال ۲۰۰۵ در گذشت.
Roger Shattuck
Professor Emeritus of French,
University Professor Emeritus, Boston University
جورج اناس
پرفسور جوج اناس از
پایه گذاران انجمن جهانی حقوق دانان و پزشکان است که در زمینه حقوق و
سلامت بشر فعالیت می کند. ایشان مدارک دانشگاهی خود را از دانشکده های
حقوق و سلامت عمومی دانشگاه هاروارد دریافت کرده است. پرفسور اناس
نویسنده و ویراستار دوازده کتاب درباره حقوق سلامت بوده و آخرین
کتابهایشان عبارتند از: یک انتخاب: حقوق، پزشکی، و بازار (۱۹۹۸) و سلامت و حقوق بشر (۱۹۹۹).
جورج اناس در برنامه های تلویزیونی پر بیننده آمریکا مانند ۶۰ دقیقه،
نایت لاین، فرانت لاین، تودی، و صبح بخیر آمریکا و همچنین برنامه های
خبری شبانه ان. بی. سی، ای. بی. سی، سی. بی. اس، و فاکس حضور داشته
است. پرفسور اناس همچنین عضو انجمن پیشبرد علوم آمریکا، موسسه پزشکی، و
رئیس کمیته حرفه و تحقیقات پزشکی می باشد. ایشان به مدت ۵
سال مدیر مرکز حقوق و علوم سلامت در دانشکده حقوق دانشگاه بوستون بودند
و هم اکنون واحد های درسی اخلاق زیستی را تدریس می کنند.
George Annas
Edward R. Utley Professor and
Chair, Department of Health Law, Bioethics and Human Rights, Boston
University School of Public Health
Professor of Sociomedical Science
and Community Medicine, Boston University School of Medicine
Professor of Law, Boston University
School of Law
Boston University School of Public
Health
715 Albany Street
Boston, MA 02118
آنتونی گوتلیب
آنتونی گوتلیب در سال
۱۹۸۴ همکاری خود
را با نشریه اکونومیست آغاز کرد و در سال
۱۹۹۷ دبیر اجرائی مجله
اکونومیست و وب سایت نشریه شد. ایشان در دانشگاه کمبریج و کالج
دانشگاهی لندن در رشته فلسفه تحصیل کرده و از فرصت های مطالعاتی در
دانشگاه هاروارد استفاده کرده است. گوتلیب به طور منظم برای نیویورک
تایمز بوک ریویو مقالات فلسفی می نویسد و به عنوان خبرنگار علم و
فنآوری، ویراستار و عضو هیات تحریریه با نشریه و تلویزیویون اکونومیست
همکاری می کند. گوتلیب کتابی نیز با عنوان " رویای استدلال: تاریخ
فلسفه از یونانی ها تا رنسانس" در سال ۲۰۰۱ منتشر کرده است.
Anthony Gottlieb
Executive Editor of The Economist
and Editor of Economist.com
The Economist
111 West 57th Street
New York, NY 10019
اولین فاکس کلر
پرفسور کلر دارای مدرک
دکترای فیزیک نظری از دانشگاه هاروارد است.
ایشان پیش از
پیوستن به ام. آی. تی. استاد دانشکده های علم بیان، تاریخ و مطالعات
زنان در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا بودند. پرفسور کلر هم اکنون استاد
تاریخ و فلسفه علم در دوره تحصیلات تکمیلی علم، فنآوری، و جامعه در ام.
آی. تی. و عضو شورای دبیران مجلات تخصصی مختلفی مانند ژورنال تاریخ
زیست شناسی و زیست شناسی و فلسفه است. ایشان چندین دکترای افتخاری
داشته و یکی از چهره های برجسته فمینیست منتقد علم به شمار می روند.
علاقه مندی های
دانشگاهی پرفسور کلر عبارتند از تاریخ و فلسفه زیست شناسی مدرن و رابطه
جنسیت و علم. ایشان مقالات و کتاب های متعددی مانند تاملاتی درباره
جنسیت و علم (۱۹۸۵)، رموز حیات/ رموز مرگ: مجموعه مقالات زبان، جنسیت،
و علم (۱۹۹۲)، شکل دهی مجدد حیات: استعاره های زیست شناسی قرن بیستم
(۱۹۹۵) را به رشته تحریر در آورده است. آخرین کتاب های فاکس کلر تحت
عناوین "قرن ژن" و "درک حیات: توضیح رشد زیستی با مدل ها، استعاره ها،
و ماشین ها" به ترتیب در سال های ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱ چاپ شدند.
Evelyn Fox Keller
Professor of History and
Philosophy of Science, Massachusetts Institute of Technology
Massachusetts Institute of
Technology
77 Massachusetts Avenue
Room E51-185
Cambridge, MA 02139
بازگشت به صفحه
فهرست گزارش
|