فرهنگ سوم

روشنفکران و جايگاهي شايسته براي علم و فنآوري


نوشته: جان بروکمن
ترجمه: عزيز عليزاده

تهران, ۲۳ آبان ۱۳۸۳
 




 

امروزه تغييرات بنيادي و نوظهور همه چيز را دگرگون کرده است .روشهاي جديد درک سيستمهاي فيزيکي و روشهاي جديد تفکر همه مفروضات و باورهاي ما را به چالش مي كشند. بيولوژي ذهن، پيشرفتهاي حير انگيز علم فيزيک، الکترونيک، ژنتيک، عصب شناسي، مهندسي، شيمي مواد، وغيره اساسي ترين مفروضات مربوط به اينکه ما که هستيم و يا چه هستيم و همچنين مفهوم انسان را به چالش کشيده اند. هنر و علم در حال تلفيق دوباره اي هستند که تشکيل فرهنگي جديد را مي دهند. فرهنگي که از آن تحت عنوان " فرهنگ سوم" نام مي بريم. همه دانشمندان، محققان، و نويسندگان فعال در حوزه هاي علم و فنآوري در کانون محافل روشنفکري قراردارند. اين افراد در واقع نو انسان گراها مي باشند. در طي پنج سال گذشته، زندگي بسياري از روشنفکران آمريکا دچار تغيير و تحولات اساسي شده است به گونه اي که روشنفکران سنتي کاملا به حاشيه رانده شده اند. آموختن نظريات فرويد، مارکس و آشنايي با مدرنيسم ديگر جوابگوي مسائل فکري بشر امروز نيست . در واقع، روشنفکران سنتي آمريکا بطور کلي حالتي انفعالي و واکنشي به مسائل نوظهور جامعه داشته و دارند و بسياري از دستاوردهاي عظيم و واقعي دوران ما را با افتخار ناديده مي گيرند. فرهنگ آنها ، که علم را گم کرده و يا ناديده مي گيرد، اغلب غير تجربي است. علم آنها با ايراد روي ايرادات و نقد و تفسير روي نقد و تفسير ساخته شده و تفسيرهاي گيج کننده آنها بالاخره به نقطه اي مي رسد که دنياي واقعي در آن گم مي شود. فرهنگ فسيل شده گذشته بيشتر با روشنفکران و دانشمندان علم و فنآوري به طور مجزا در ارتباط بود. در حاليکه فرهنگ سوم شامل متفکراني است که در دنياي تجربي خود و از طريق تحقيقات و نوشته هاي تفسيري خود جايگزين روشنفکران سنتي شده و مفهوم عميق تري از زندگي ما را روشن کرده و تعريف دوباره اي از اينکه ما که و چه هستيم، ارائه مي دهند.

 

اشتياق عظيم به خردمندي

بحث و مناظره هايي درباره پيشرفتهاي علمي توسط دانشمندان فرهنگ سوم، کساني که آرا و عقايد خود را نه تنها با يکديگر بلکه توسط انتشار کتاب با عموم مردم به اشتراک مي گذارند، در جريان است. اين دانشمندان با تمرکز بر روي جهان واقعيت ها ما را به سمت عصر طلائي فعاليت هاي روشنفکري که تاثيرات مستقيمي بر زندگي ما دارند، رهنمون مي شوند. اين فعاليت ها در طول تاريخ بشريت هرگز چنين موقعيتي نداشته است. ظهور چنين فعاليت هايي نشانگر اشتياق عظيمي به خردمندي و عقلانيت و همچنين اشتياق براي يافتن ايده هاي جديدي است كه به عصر تاريخي ما تحرك خاصي بخشيده است .افراد تحصيلكرده همواره در پي فراگيري ايده هاي جديد مي باشند. مولفان کتابها، مجريان اخبار تلويزيوني، خبرگان و کارشناسان و روساي دانشگاه ها همگي خواهان کشف جهان تجربي خود هستند . آنها در حال مطالعه و يادگيري مطالب زيادي درباره پيشرفت هاي انقلابي در بيولوژي مولکولي ، مهندسي ژنتيک ، نانوفنآوري ، هوش مصنوعي ، زندگي مصنوعي ، نظريه آشوب، شبکه هاي عصبي ، کيهان منبسط شونده ، سيستمهاي پيچيده همساز ، زبان شناسي ، نظريه ريسمان بزرگ ، گوناگوني بيولوژيکي ، ژن انسان ، سيستمهاي خبره ، واقعيت هاي مجازي ، فضا هاي مجازي و غيره مي باشند.

 

يک خرد کلي

در قرن پانزدهم انسان گرائي با يک خرد کلي گره خورد. در اين دوره افرادي همچون لئوناردو داوينچي زندگي مي کردند که نه تنها هنرمند بلکه دانشمند و تکنولوژيست بود. حتي ميکل آنژ همزمان هنرمند و مهندسي بزرگ بود. اين افراد از انديشمندان و خردمندان زمان خود بودند . در نظر آنها ايده انسان گرايي توام با بي اعتنايي به آخرين دستاوردهاي علم و فنآوري، غير قابل درک بود. اينک زمان آن رسيده است که مفهوم و تعريف مقدس انسان گرايي از نو بنا شود. متاسفانه در قرن بيستم، دوره پيشرفتهاي علمي بزرگ ، علم و فنآوري بجاي آنکه همچون هنر و فرهنگ در کانون توجهات دنياي روشنفکري قرار گيرد از سوي فرهنگ رسمي حاکم بر جامعه دفع شد.

محققان سنتي علوم انساني به علم و فنآوري به عنوان نوعي از محصولات مخصوص فني نگاه مي کردند. ولي دانشگاه هاي معتبر و پيشرو با ارائه دوره هاي آموزشي هنرهاي ليبرال ، ذهن و تفکر بسياري از جوانان را به سمت تحقيق در مورد نيازها و پرسشهاي حقيقي انساني کشاندند و باعث شدند بسياري از جوانان از نظريه هاي مستبد موجود در موسسات دانشگاهي مبلغ پايداري و استواري به سمت ايده هاي بر پايه واقعيات گرايش پيدا کنند. در پانصد سال گذشته به همان ميزان که انسان وارد جهان شگفت آور و متغير مي شد بسياري از دانشمندان سنتي علوم انساني با صرفنظر از علم ( هر آنچه به علوم غير انساني مربوط مي شود) و يادگيري آن، باعث به حاشيه رانده شدن خود از حوزه عمل شدند . تنها کسي مي توانست به موضوعي همچون نقد هنر بپردازد كه چيزي در باره درك نظري و شهودي ، ساختارگرايي اجتماعي و نقدهاي ادبي در زمينه انسان شناسي نداند و همچنين مخالف غذاهاي اصلاح شده ژنتيکي و مواد افزودني بوده و نسبت به زيست فنآوري تکاملي بي علاقه و يا حتي بي اعتنا باشد. اما امروزه وجود افرادي که هنوز در گرداب فرهنگ غير پوياي قديمي دست و پا مي زنند و بعنوان مثال با يکديگر در درباره اينکه چه کسي در سال ۱۹۳۷ استالينيست بود يا نبود به بحث و مشاجره مي پردازند، بسياري از روشنفکران فرهنگ سوم را حيرت زده مي کند. البته اين بدين معني نيست که مطالعه تاريخ کاري عبث و نوعي اتلاف وقت است بلکه تاريخ اصل و ريشه وجودي ما را به ما نشان داده وما را از تکرار تجربيات گذشته بر حذر مي دارد. حال سئوال اين است که مطالعه کدام تاريخ ؟ و تاريخ مربوط به چه و يا چه کسي ؟ آيا ما واقعا" مي خواهيم هسته مرکزي مطالعات و فرهنگ خود را بر پايه سيستم هاي بسته بنا کنيم؟ و فقط در دايره ورود و خروج متون قرار بگيريم بدون اينکه هيچ تماس تجربي با دنياي واقعيت ها در اين ميان داشته باشيم ؟

بين متون علمي و نوشته هايي که در آنها نوشتن به مفهوم تفسير متون ديگران است، يک تمايز بنيادين وجود دارد. در بسياري از دانشگاهها ، سئوالات امتحاني فقط در مورد تفکرات ارائه شده توسط دانشمندان گذشته تهيه مي شوند، يعني موضوعاتي که خود مرجع خود هستند. درست است که تاريخ علم وجود دارد ولي نبايد آن را با علم يکسان دانست. يک امتحان واقعي در موضوعات علمي شامل سئوالاتي است از واقعيت هاي موجود در آن علم و نه آن چيزي که قدما فکر مي کردند. درست بر عکس انضباطي که از آن انتظار هيچ پيشرفت سيستماتيک نمي رود، يعني تامل، تفکر و بازيافت صرف عقايد متفکران معاصر، علم در مسير خود همچون سيستم باز در حرکت ميباشد. علاوه بر اين، علوم انساني سنتي و تحکم آفرين تعبيرهاي تنگ نظر و فراگير خود را با ادغام دريک بدبيني و نا اميدي فرهنگي و وفادار به ديدگاه هاي مايوس به حوادث جهان ارائه مي دهد.

 

بدبيني فرهنگي

آرتور هرمان درکتاب خود تحت عنوان " ايده انحطاط تاريخي غرب " چنين عنوان مي کند که ما در عصري از تاريخ زندگي مي کنيم که درآن بدبيني به يک امر عادي تبديل شده است. وي معتقد است که انحطاط در تمدن غرب با توجه به جامعه بيمار آن و همچنين تغييرات ايجاد شده در تعريف تمدن به يک موضوع غالب در مباحثات علمي تبديل شده است . وي بر اين باور است که نظم جديد بوجود آمده شايد شکلهاي مختلفي از خيال پردازي هاي راديکال به خود بگيرد. همچنين شايد به صورت ايده ابرانسان نيچه ، سوسياليسم ملي- آريايي هيتلر و يا عقايد انقلابي فرانتس فانون تجلي يابد. زيست شناسان طرفدار محيط زيست ، طرفداران تنوع نژادي و يا گروههاي راديکال فمينيست مي توانند حامل اين نظم جديد باشند. شکل مخصوص اين نظم نوين با توجه به سليقه ها و نظارت مختلف تغيير خواهد کرد ولي خصوصيت و ويژگي بسيار مهم آن همانا غير غربي و يا ضد غربي بودن آن خواهد بود. نهايتا آنچه که براي يک بدبين فرهنگي از اهميت کمتري برخوردار است اين سوال است كه چه چيزي در حال بوجود آمدن است؟ او بيشتر در مورد آنچه که در حال نابودي است فکر مي کند و اين همانا بيماري جامعه مدرن ماست.

پاشيدن تخم ياس و نا اميدي و شک و ترديد به مسئله اي فراگير و عمومي تبيل شده است به گونه اي که ما آنرا به عنوان يک حالت روشنفکرانه حتي هنگامي که با واقعيت هاي خودمان در تضاد مستقيم است، قبول کرده ايم. نکته کليدي بدبيني فرهنگي دراين تفکر عمومي نهفته است که قبل از ظهور علم و فنآوري ، انسانها در آرامش و سعادت زندگي مي کردند در حاليکه درست برعکس اين نظريه درست است. در زمينه بدبيني فرهنگي ، اوليور بنت ، مدير مرکز مطالعات سياستهاي فرهنگي در دانشگاه وارويک، معتقد است که بدبيني فرهنگي همانند پيچيدگي عوامل بيولوژيکي ، روانشانسيک و اجتماعي است که به شيوع شکلهاي مختلف ياس و نااميدي مربوط مي شود.

او امکان بهره بردن انديشمندان پست مدرن از مسائل ضد ياس و نااميدي را مورد ترديد قرار مي دهد. اگر از ديدگاه نيچه به جهان بنگريد در مقابل تغييرات مداوم و عظيم با نرخ و سرعت شتابان دچار عجز و ناتواني خواهيد شد. جهان بدبينان حرفه اي سيستمي است بسته که در آن فرهنگ مربوط به ايسم هاي قبلي به سمت آنها دوباره باز مي گردد و اين چرخه بي پايان همچنان ادامه مي يابد . تاکنون چند بار اسم انديشمند دانشگاهي انسان گرا را در روزنامه و مجلات ديده ايد و بلادرنگ دست از خواندن آن مطلب کشيده ايد؟ شما خود مي دانيد که در آن مطلب چه چيزي نهفته است. پس چرا زمان و وقت خود را هدر دهيد.

 

خوشبيني مضاعف علم

نقطه مقابل بدبيني فرهنگي ، خوش بيني مضاعف علم است. نخست اينکه خوش بيني متفکران علمي ماهيت ذهني و نظري دارد. هر چقدر که آنها کار انجام مي دهند به همان ميزان کارهاي انجام نشده وجود دارد. دانشمندان بطور مداوم در حال به دست آوردن و پردازش اطلاعات جديد هستند. مثال بارز اين نوع تفکر قانون مور مي باشد که مطابق آن قدرت پردازش اطلاعات رايانه ها در طول ۲۰ سال گذشته هر ۱۸ ماه دو برابر شده است. بنابراين دانشمندان نيز همگام با رايانه ها بطور تصاعدي و مضاعف اطلاعات بدست مي آورند. آنها شايد اکنون نتوانند به شما کمک کنند ولي بهتر است که به آينده خوش بين باشيد. سطح دوم خوش بيني بيشتر به محتواي علم توجه دارد. اخبار علمي هر چه که باشد، چه خوب و يا بد ، نسبت به عميق تر شدن دانش و قدرتمندي ابزارها و تکنيک ها خوش بين هستند. زيرا کشفيات جديد در علم تنها از طريق ابراز عقيده و نظر بدست نمي آيد، و از اين رو نظام هاي گذشته را که فقط بر اساس نظر و عقيده بنيان شده اند، پس مي زنند. علم توسط پيشروان خود سئوالات بهتري را مطرح مي کند. آنها سئوالات را مطرح مي كنند و استنباط کننده جوابها نيز هستند و با طرح سئوال و پيدا کردن جواب به راه خود ادامه مي دهند.

دانشمندان بطور مداوم در حال مباحثه براي رسيدن به واقعيت هستند . شايد اين دانشمندان به اندازه دانشمندان علوم انساني مغرور و خود پسند باشند ولي آنها غرور خود را در راه هاي مختلف و متفاوتي صرف مي کنند . اين دانشمندان توسط مباحثات خود به جلو مي روند زيرا زمينه کاري آنها دنياي تجربي حقيقي و جهان مورد نظر آنها بر پايه واقعيت بنا شده است. ذهن هيچ يک از اين انديشمندان در موقعيتي ثابت و غير قابل تغيير نايستاده است. برخلاف دانشگاهيان سنتي علوم انساني، که بيشتر درباره يکديگر صحبت مي کنند، اين دانشمندان درباره جهان و کيهان صحبت مي کنند. از ديدگاه عقلي تفاوت چنداني بين روش فکر کردن يک کيهان شناس که هدفش پي بردن به اسرار جهان فيزيکي با مطالعه منشا و مبدا اتمها ، ستارگان و کهکشانها است و يک دانشمند بيولوژيست که در پي فهميدن چگونگي پيدايش سيستمهاي پيچيده از سيستمهاي ساده و پيدا کردن الگوها در طبيعت است، وجود ندارد. درعمل اکثر اين دانشمندان ار روشهاي مختلفي همچون تركيبي از مشاهدات عيني ، مدلسازي نظري ، شبيه سازي هاي رايانه اي وغيره استفاده مي کنند. در حقيقت بايد گفت که دنياهاي علم همگرا هستند.

 

دانشمندان به عنوان مبدع و منتقد

يکي از مشخصه هاي مهم و اساسي فرهنگ سوم اين است که دانشمندان در آن هم به عنوان ابداع کننده و هم به عنوان منتقد در زمينه هاي مختلف علمي فعاليت مي کنند. نظريه هاي علمي توسط دانشمندان ارائه مي شود و هر نظريه اي نقد و بررسي مي شود. دانشمندان از طريق فرايند ابداع، انتقاد و مباحثه، نظريات مختلف را با هم مقايسه کرده و به يک اجماع و توافق در آن زمينه خاص مي رسند . در واقع گذر به مرحله بعد از اينجا شروع مي شود. خلاقيت در علوم سنتي انساني و نيز علم و فنآوري در برگيرنده نوعي فرايند فکري است اما علم به اين مسئله پي برده که همين فرايند فکري بخشي از بدنه کلي دانش را تشکيل مي دهد. توسعه هاي علمي اغلب هنگامي رخ مي دهند که زمان براي آزمايش جديد، کشف جديد و پارادوکس جديد مناسب باشد. علم ترکيبي از بينش خلاق ونقد و بررسي قوي است. چنين فرايندي در حقيقت باعث حذف خطاها و تصفيه و بهبود نظريات علمي مي شود. پي بردن به چگونگي عملكرد جهان مادي و بهبود كاركرد آن وظيفه اصلي علم است . بنابر اين به عنوان يک فعاليت و نيز حالتي ذهني فرآيند مذکور اساسا" خوش بينانه است.

 

افقهاي جديد

علم و دانش هنوز در نقطه شروع خود قرار دارد و هر چقدر که پيشگامان علم جلوتر مي روند، افق علم گسترده تر شده و در کانون توجه انسان قرار مي گيرد. اين پيشرفت ها در حقيقت باعث تغيير در نگرش نسبت به جايگاه خودمان در طبيعت شده است . اين نظر که ما يک جزئي کامل و لاينفک از کيهان هستيم و مغز ما مناسب درک اين موضوع است باعث مي شود که نگرش متفاوتي نسبت به جايگاهمان در ظهور و تکامل تاريخ طبيعي داشته باشيم. با توجه به همه پيشرفت هاي بوجود آمده در کيهان شناسي و ستاره شناسي ما به اين موضوع پي برده ايم که هنوز در نقطه شروع علم قرارداريم. تاريخ پيدايش کيهان پيشرفتهاي وسيعي داشته به گونه اي که قدمت کيهان از ۶۰۰۰ سال به ۱۲ تا ۱۳ ميليارد سال در نظريه انفجار عظيم افزايش يافته است. در آينده حتي بايد منتظر پيشر فت هاي بيشتري بود. شايد عمر کيهان الي الابد باشد.

اما در قرن هفدهم، مردم از اين مسائل بي خبر بودند. آنها معتقد بودند جهان به پايان خود رسيده و روز قيامت نزديک است. فهم اين موضوع که زمان ممکن است بي پايان باشد ما را به سمت نگرش جديدي نسبت به نوع بشر رهنمون مي شود که در آن انسان نه به عنوان حد اعلي تکامل بلکه شايد به عنوان مرحله تازه و ابتدائي از فرايند تکامل محسوب شود . تمامي اين مشاهدات و تحليل هايي که از طريق تفکر علم – بنيان بدست مي آيد نگرش جديدي نسبت به نقش عظيم تر هستي و زندگي در جهان ارائه مي دهد.

 

علم

بسياري از مردم و حتي دانشمندان ديد محدودي نسبت به علم دارند، طوري که آنرا فقط آزمايش هاي کنترل شده تکراري در آزمايشگاه ها در زمينه جوهر و اصل فيزيک ، شيمي و بيولوژي مي دانند. علم در زبان لاتين به معني دانش بکار مي رود و روشهاي علمي بي شک بهترين راه کسب دانش قابل اطمينان و معتبر است. اين فعاليت ها در زمينه هاي مختلف و گوناگوني درنظر گرفته مي شوند و فقط فعاليت هاي کنترل شده آزمايشگاهي فيزيک و شيمي را در بر نمي گيرد، بلکه بسياري از زمينه ها ي ديگر همچون ستاره شناسي ، علم بيماري هاي واگير، بيولوژي تکاملي ، زمين شناسي و ديرين شناسي و غيره را نيز شامل مي شود. اگر روشهاي علمي را مي توان تحت عنوان بهترين راه کسب دانش در زمينه اي خاص تعريف کرد پس علم را نيز به سادگي مي توان بدنه اصلي دانش بدست آمده از همان روشها تعريف کرد. علم در حقيقت چيزي به غير از روشهاي معتبر کسب دانش درباره همه چيز از روح انسان گرفته تا ساختار دي ان آ نيست . محققان سنتي علوم انساني وتاريخ دانان، که علم را با اين تعريف قبول ندارند، در حقيقت خود را محکوم به توليد و بدست آوردن نتايج غير معتبر مي کنند.

اما نشانه هاي دلگرم کننده اي از گرايش محققان علوم انساني به سمت تفکر به شيوه دانشمندان ديده مي شود. اين محققان همانند همکاران خود درعلوم ديگر به اين باور رسيده اند که جهاني واقعي وجود دارد که وظيفه اصلي آنها درک، توضيح و تشريح آن است. آنها آراء و نظرات خود را با ايجاد ارتباط منطقي و تاييد با روشهاي تجربي به ورطه آزمون مي کشانند. عقايد هر کسي به چالش کشيده شده و همين چالش ها باعث بوجود آمدن و اندوخته شدن دانش معتبر و آزموده شده مي شود. آنها انسانيت و انسان را به اصول فيزيک و بيولوژيکي خلاصه نمي کنند بلکه به باور آنها، هنر، ادبيات ، تاريخ ، و سياست بايد به علم توجه خاص داشته و نيز هنگام تحليل مسائل خود اصول علمي را مد نظر قرار دهند.

هنرما ، فلسفه ما و ادبيات ما در حقيقت حاصل تعامل ذهن انسانها با يکديگر است. ذهن انسان نيز محصول مغز انسان است که بطور جزئي با ژن انسان سازمان دهي مي شود. علاوه براين مغز انسان از طريق فرايندهاي فيزيکي تکاملي ، تکامل مي يابد. همانند دانشمندان ، محققان علوم انساني به کمک تفکر علم – بنيان ايده ها و نظرات مختلف را از منابع گوناگون جستجو کرده، ايده هائي را حفظ كرده و در سيستمهاي آموزشي خود بکار مي برند . هيچ يک از آنها محقق مارکسيست ، فرويديست و يا متعصب کاتوليک نيستند. همانند دانشمندان فکر مي کنند و به راحتي با دانشمندان ارتباط برقرار مي کنند. تنها تفاوت آنها با دانشمندان موضوع مطالعاتي آنها است و نه شيوه فکري آنها . علم و روشهاي فکري علم – بنيان هم اکنون جزئي از فرهنگ عمومي بحساب مي آيند.

 

يک فرهنگ : فرهنگ سوم

تغييرات بنيادي و نوظهور همه چيز را دگرگون کرده است .روشهاي جديد درک سيستمهاي فيزيکي و روشهاي جديد تفکر همه مفروضات و باورهاي ما را به چالش مي كشند. بيولوژي ذهن ، پيشرفتهاي حير انگيز علم فيزيک، الکتريسيته، ژنتيک، عصب شناسي، مهندسي، شيمي مواد، و غيره اساسي ترين مفروضات مربوط به اينکه ما که هستيم و يا چه هستيم و همچنين مفهوم انسان را به چالش کشيده اند. هنر و علم در حال تلفيق دوباره اي هستند که تشکيل فرهنگي جديد را مي دهند که از آن تحت عنوان " فرهنگ سوم" نام مي بريم. همه دانشمندان، محققان، و نويسندگان فعال در اين حوزه هاي علم و فنآوري در کانون محافل روشنفکري قراردارند. اين افراد در واقع نو انسان گراها مي باشند.

 


منبع:

http://edge.org/documents/ThirdCulture/d-Contents.html


 

 

بازگشت به صفحه فهرست مقالات